خرید بک لینک

هر بار که از خیابان رد می شوی،
آرزو می کنم که کسی
حتّی سایه ات را نبیند!
آرزو می کنم که عطرت را،
حتّی گنجشکان به لانه شان نبَرند!
آرزو می کنم که لبخندت را
جز من
کسی قاب نکند
تا بر دیوار دلش بیاویزد!
آرزو می کنم امّا
نمی توانم...
نمی توانم جلوی هیچ یک از اینها را بگیرم...
کاش می شد
پیش از آنکه عاشقت شوم،
رازمان را تمامِ شهر بدانند؛
درست یک لحظه بعد از آنکه
تو عاشقم می شدی...

برچسب: نویسنده: هستی حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 13:25

مثلِ نفس کشیدن -بی آنکه بدانم- به تو می اندیشم. افکارِ من آزادند به هر کجا که می خواهند، بروند و عجیب است که همه راهشان به سوی توست و این حس را به من می دهند که می خواهم با تو باشم. چه جایی امن تر از

برچسب: نویسنده: هستی حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 13:25


نازنین من!
قلبت را دیر بدست آورده ام...
نمی دانی چقدر
با نفس های من هم آهنگ ست!
کاش زودتر آمده بودی...
تکلیفِ این سالهای رفته چیست؟!
نفس های رفته ام را چگونه باز یابم؟!
می دانی چند بار
فرصتِ آغوشت را از دست داده ام؟
چند بوسه را باخته ام؟
چند اسفند را
بی تو
به فروردین سپرده ام؟
این همه حسرت قلبم را می فشارد...
حالا دیگر
دلیلِ دلتنگی هایم را نپرس...!

برچسب: نویسنده: هستی حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 13:25

صفحه بندی